مباحث فلسفه اخلاق/ ملكيان
تعریف گزاره اخلاقی
گزاره اخلاقي گزارهاي است كه موضوع اين گزاره يا انسان يا حالات نفساني انسان يا افعال ظاهري انسان و محمول اين گزاره يكي از اين مفاهيم است؛ مفهوم خوب، بد، مفهوم درست، نادرست، مفهوم بايد و نبايد اخلاقي، مفهوم وظيفه يا تكليف، مفهوم مسؤوليت، مفهوم فضيلت و رذيلت. مثلاً وقتي كه ميگوييم راستگويي وظيفه است اين يك گزاره اخلاقي است چون يكي از افعال ظاهري انسان موضوع آن و وظيفه محمول آن است اين نكته اول است.
نكته دوم هم اينكه فلسفه اخلاق يك شاخه از فلسفه است و چون يك شاخه از فلسفه است بنابراين بايد دقيقاً تابع روشهاي فلسفي باشد و بنابراين از آن رو كه تابع روشهاي فلسفي است آن چه در فلسفه اخلاق گفته ميشود جنبه عقلي دارد ما ميتوانيم در مورد اخلاق سخناني بگوييم كه جنبة عقلي نداشته باشند ولي آنها ديگر فلسفه اخلاق نيستند مثلاً ما ميتوانيم روانشناسي اخلاق داشته باشيم كما اينكه داريم اما اينها علوم تجربي هستند. اينها جزو فلسفه اخلاق نيستند فلسفه اخلاق يك علم تجربي نيست يك علم كاملاً عقلي است و يك شاخه از فلسفه است بنابراين هر سخني در مورد پديده اخلاق ميگوييم فلسفه اخلاق نيست و به اين حيطه مربوط نميشود وقتي ما دربارة اخلاق فقط سخن عقلي بگوييم آن وقت وارد فلسفه اخلاق شدهايم.
فلسفه اخلاق چيست؟
گاهي فلسفه اخلاق به معنايي به كار ميرود كه شامل هر سه علمي كه نام ميبرم ميشود. گاهي به مفهوم خاصتري به كار ميرود كه شامل فقط دو تا از اين سه تا ميشود و گاهي به معناي باز هم خاصتري به كار ميرود كه فقط شامل يكي از اين سه تا ميشود حالا اين سه علم را به اجمال معرفي ميكنم:
اخلاق توصيفي ( Descriptive ethics )
اخلاق توصيفي اخلاقي است كه فقط و فقط بيان ميكند كه – تمدنها و فرهنگها و اديان مختلف و مسالك و مكتبهاي مختلف فلسفي اخلاقشان چيست؟ مثلاً اخلاق بودايي، اخلاق كانتي، اخلاق اسپينوزايي، اخلاق اسلامي، اخلاق ژاپني. در اين گونه موارد ما نظام اخلاقياي را كه يك تمدن يا يك فرهنگ يا يك دين يا مذهب، يا يك قوم، يا ملت، يا جامعه دارند، توصيف ميكنيم. اين اخلاق اگر در باب تمدن، فرهنگ، دين، مذهب، قوم يا ملت موجودي سخن بگويد جنبه تجربي مييابد و اگر در باب تمدن، فرهنگ، دين يا مذهب، يا قومي و ملتي كه در گذشته زندگي ميكردهاند، سخن بگويد جنبه تاريخي پيدا ميكند، صبغه تجربي – تاريخي دارد. تا اينجا البته فلسفه نيست. چون گفتم علمي كه جنبه تجربي – تاريخي داشته باشد، فلسفه اخلاق نميتواند باشد مگر اينكه همين جا بياييم و از دل اين نظامهاي اخلاقي كه توصيفشان ميكنيم نظريه واحدي درباره طبيعت اخلاقي انسان استخراج كنيم. در اين صورت به اين علم گاهي فلسفه اخلاق ميگويند. مثلاً بگوييم حالا كه در همه نظامهاي اخلاقي كه در طول تاريخ وجود داشتهاند، ميبينيم اداي امانت يا وفاي به عهد نيكو شمرده شده از اينجا يكي از مؤلفههاي طبيعت اخلاقي انسان استخراج كنيم و بگوييم كه يكي از مؤلفههاي طبيعت اخلاقي انسان اين است كه به لحاظ اخلاقي وفاي به عهد را نيك ميداند اداي امانت را نيك ميداند.
اخلاق دستوري يا اخلاق هنجاري (Ethics normative يا Ethics prescriptive )
اين علم اصلاً نميگويد كه در تمدنها يا فرهنگهاي يا اديان و مذاهب يا ملل، اقوام و جامعههاي مختلف نظامهاي اخلاقيشان چه هاست. چه چيزهايي را خوب ميدانند، چه چيزهايي را بد ميدانند، چه چيزهايي را درست يا نادرست ميدانند؟ چه را فضيلت ميدانند يا چه چيز را رذيلت ميدانند. چه را وظيفه و تكليف و مسؤوليت ميدانند. كاري به اينها ندارد، خودش ميآيد يك نظام اخلاقي ارايه ميكند. يعني ميآيد ميگويد خوبيها اينها هستند، بديها اينها هستند، درستها اينها هستند، نادرستها اينها هستند، فضيلتها اينها هستند رذيلتها اينها هستند. مصداقهاي مختلف اين مفاهيم اخلاقياي را كه فهرست كردم ذكر ميكند. اين ميشود اخلاق هنجاري يا اخلاق دستوري يا اخلاق توصيهاي.
اخلاق تحليلي ( Analytic ethics ) يا فرا اخلاق ( Meta _ Ethics )
اين علم سوم را بايد بيشتر از آن دو تاي ديگر توضيح داد حالا قبل از اين كه آن توضيحات را بدهم عرض كنم كه فلسفه اخلاق گاهي شامل هر سه علمي كه گفتم ميشود يعني هم شامل اخلاق توصيفي ميشود، هم شامل اخلاق دستوري ميشود و هم شامل اخلاق تحليلي يا فرا اخلاق. گاهي فلسفه اخلاق را به اولي اطلاق نميكنند فقط به دومي و سومي اطلاق ميكنند يعني به اخلاق هنجاري و اخلاق تحليلي، و گاهي هم فلسفه اخلاق را فقط به فلسفه تحليلي يا فرا اخلاق اطلاق ميكنند. اين است كه ميبينيم عنوان فلسفه اخلاق يك معني بسيار عام دارد. يك معناي مضيق دارد و يك معناي باز هم مضيقتر.
حتي كساني كه فلسفه اخلاق را به معنايي به كار ميبرند كه شامل قسمت يك و دو هم بشود باز هم همه معترفند قسمت عمده فلسفه اخلاق همين قسمت سوم است. قسمت سوم كه از آن تعبير كردم به اخلاق تحليلي يا فرا اخلاق.
اخلاق تحليلي يا فرا اخلاق خودش داراي سه قسمت است.
معناشناسي اخلاق (Moral Semantics )
معرفتشناسي اخلاق ( Moral Epistemology )
وجود شناسي اخلاق( Moral Ontology ).
براي اينكه بدانيم معناشناسي اخلاق چيست؟ به اين نكته بايد توجه كنيم كه ما معمولاً مثل اينكه ميدانيم الفاظ و مفاهيم اخلاقي معنايشان چيست. فقط به دنبال مصاديقشان ميگرديم يعني هميشه جوري رفتار ميكنيم كه گويا ميدانيم خوب، بد، درست، نادرست، بايد، نبايد، وظيفه و تكليف، مسئوليت، فضيلت و رذيلت معنايشان چيست و فقط نميدانيم كه چه چيزهايي مصداق اينها هستند آن وقت مثلاً ميپرسيم؛ دروغگويي خوب است يا بد و پاسخ ميشنويم كه بد است. حالا اگر كسي آمد گفت كه خود اين پيش فرض از كجا معلوم است كه آيا ما واقعاً ميدانيم درست يعني چه يا نه؟ آن وقت اين كس وارد معناشناسي اخلاقي شده است. در اين معناشناسي اخلاقي مسأله مهم مخصوصاً اين است كه آيا الفاظ اخلاقي همان معاني را در اخلاق دارند كه وقتي در غير اخلاق استعمال ميشوند دارند؟ اين مهم است. مثلاً وقتي ميگوييم كه اين اره، ارة خوبي است ولي آن اره ارة خوبي نيست، لغت خوب را در غير اخلاق به كار ميبريم. در باب اره به كار ميبريم حالا آيا وقتي خوب را در اخلاق هم به كار ميبريد مثلاً ميگوييد راستگويي خوب است و معنايش همان معنايي است كه وقتي گفتيم اين اره خوب است و آن اره بد است؟ يا معناي ديگري دارد.
در معرفتشناسي اخلاقي بحث بر سر اين است كه اولاً وقتي ما يك حكم اخلاقي صادر ميكنيم چگونه ميتوانيم براي اين حكم اخلاقي دليل بياوريم؟ چون هر كسي در هر علمي، چه اخلاق و چه غير اخلاق وقتي حكم صادر ميكند براي اين كه ما از او بپذيريم مطالبة دليل ميكنيم. دليل آوري يا به تعبيري توجيه در اخلاق چگونه است؟ (توجيه به معناي معرفتشناسياش يعني Justification ) ما چگونه در اخلاق ميتوانيم احكامي را كه صادر ميكنيم توجيه كنيم يعني اگر شما گفتيد كه فرضاً اداء امانت خوب است يا اداء امانت وظيفه هر انساني است اگر كسي گفت به چه دليل؟ شما بايد بتوانيد دليل اقامه كنيد اين بحث توجيه اخلاق است وبه معرفتشناسي اخلاق مربوط ميشود. بحث ديگري كه به معرفتشناسي اخلاقي مربوط ميشود اين است كه ما صدق احكام اخلاقي را از كجا معلوم كنيم. از كجا معلوم كنيم فلان حكم اخلاقي صادق است. اين قبيل مباحث مربوط ميشود به معرفتشناسي اخلاقي كه يك قسمت از اخلاق تحليلي است.
اما قسمت سوم اخلاق تحليلي وجودشناسي اخلاقي است. در وجودشناسي اخلاقي بحث بر سر اين است كه آيا واقعيتهاي اخلاقي در عالم وجود دارند يا اين واقعيتها را ما پديد ميآوريم.
ما ممكن است بتوانيم با قراردادهايي واقعيتهاي اخلاقياي را از اين به بعد خودمان به وجود بياوريم. كما اين كه بعد از اين كه كسي راديو را اختراع كرد واقعيتي به نام راديو وجود پيدا ميكند حالا بحث بر سر اين است كه آيا واقعيتهاي اخلاقي امور مجعولهاند يا امور مكشوفهاند؟ جعل ميشوند يا كشف ميشوند. يعني واقعاً يك خوبي مثلاً در راستگويي هست چه ما با خبر باشيم چه با خبر نباشيم، چه مطلع باشيم چه مطلع نباشيم و اين خوبي را ما كشف ميكنيم ودر قالب يك گزاره بيان ميكنيم: گزاره «راستگويي خوب است ». يا نه، ما انسانها مثلاً با هم قرارداد كردهايم كه بياييد از اين به بعد ما راستگويي را خوب تلقي كنيم و از اين به بعد چيزي به نام خوبي راستگويي جعل شده. .
گرايشهاي كلي در اخلاق تحليلي(فلسفه اخلاق)
در معناشناسي اخلاق، يك گرايش ميگويد كه مفاهيم اخلاقي، كاربردي كه در اخلاق دارند غير از كاربردي كه در غير اخلاق دارند نيست. يعني همان طور كه وقتي اين الفاظ در غير اخلاق به كار ميروند معنايي كاملاً ابزاري دارند، وقتي در اخلاق هم بكار ميروند كاربرد ابزاري دارند. شما وقتي ميگوييد اين بيل، بيل خوبي است يعني با اين بيل ميشود باغچه را خوب بيل زد يعني جنبه ابزاري دارد. به همين ترتيب هم وقتي ميگوييم راستگويي خوب است يعني با راستگويي ميشود امنيت در جامعه پديد آورد. اعتماد پديد آورد. انسجام اجتماعي پديد آورد.
ديدگاه دوم ميگويد؛ نه، الفاظ اخلاقي وقتي در اخلاق استعمال ميشوند معنايشان غير معنايي است كه وقتي در غير اخلاق به كار ميروند، دارند.
در معرفتشناسي اخلاق بايد بگوييم دو جريان بسيار مهم در روزگار ما وجود دارد يكي رئاليسم اخلاقي
و يكي آنتي رئاليسم اخلاقي.
رئاليسم اخلاقي آن ديدگاهي است در معرفت شناسي اخلاق كه اعتقادشان بر اين است كه استدلال در اخلاق امكانپذير است
و آنتي رئاليسم اخلاقي ميگويد استدلال امكان پذير نيست. يعني انسانها در اخلاق نميتوانند به سود مدعيات خودشان دليل بياورند پس در اخلاق ما با چي سروكار داريم؟ ما در اخلاق با رجحانهاي شخصي سر و كار داريم. با ذوق و سليقهها سر و كار داريم. با ترجيحات سر و كار داريم و بنابراين توجيه (Justification ) در اخلاق وجود ندارد. اما رئاليسم اخلاقي ميگويد توجيه در اخلاق امكان دارد يعني همانطور كه ما اگر در باب وزن اين گلابي اختلاف پيدا كنيم و شما بگوييد وزن اين گلابي 100 گرم است من بگويم كمتر از 100 گرم است و شخص ثالثي بگويد بيشتر از 100 گرم است يك ميزان بيروني وجود دارد كه هر سه آنرا قبول داشته باشيم و با رجوع به آن ميزان بفهميم حق با كداميك از ما سه تاست به همين ترتيب اگر در مسائل اخلاقي با هم اختلاف پيدا كرديم معيار و ميزان بيروني وجود دارد كه با رجوع به آن معيار و ميزان بيروني بشود اختلافات را فيصله داد و فهميد حق با شما بوده يا با بنده يا با شخص ثالث.
اما گرايشهاي اخلاقياي وجودشناسي اخلاق . دو گرايش عمدهاي كه در اينجا وجود دارد،
يكي گرايش قائلان به كشف اخلاق است
و ديگري گرايش قائلان به جعل اخلاق است.
چهار مكتب مهم در فلسفه اخلاق
تا نيمة اول قرن بيستم دو مكتب عمده در فلسفه اخلاق وجود داشت. اما از نيمة دوم اين قرن دو مكتب ديگر هم افزوده شدهاند.
الان ميشود گفت چهار مكتب اخلاقی وجود دارد
قائلان به وظيفه گروي يا اصالت وظيفه ( Deontogism )
قائلان به اصالت وظيفه مدعايشان اين است كه يك سلسله كارها خوبند و يك سلسله كارها بدند. نه خوب بودن آن كارها و نه بدبودن اين كارها به آثار و نتايجي كه بر آنها مترتب ميشود بستگي ندارد. « راست بگو ولو افلاك در هم بريزند». وظيفه گروان در قسمت وجودشناسي اخلاقي اخلاق را از مقولة كشف ميدانند نه از مقولة جعل.
مكتب نتيجهگروي يا اصالت نتيجه ( Teleologism )
اين مكتب ميگويد درستي يا نادرستي افعال به خاصر آثار و نتايجي است كه راست گفتن خوب است به خاطر اين است كه راست گفتن آثار و نتايج خاصي به دنبال خودش ميآورد و اگر گفتهاند دروغ گفتن بد است به خاطر اين كه آثار و نتايجي خاصي به دنبال خودش دارد. اين مكتب تلئولوژيسم يا اصالت نتيجه است . يعني اينها به نتيجه كارها نظر دارند و خوب و بد را، در اصل ، متعلق به نتيجه كارها ميدانند. خود اينها هم در درون خودشان به مكاتب عديدهاي منقسم ميشوند كه معروف ترين اين مكاتب، مكتب يوتيليتاريانيسم ( Utilitarianism ) است. اين مكتب ميگويد خوبي و بدي افعال وابسته به ميزان لذت و المي است كه اين افعال به دنبال ميآورد. هر كاري لذت بيشتري به دنبال بياورد خوبتر و هر چه الم بيشتري به دنبال بياورد بدتر است. اين مهمترين مكتب از ميان مكاتب نتيجهگروي است.
مكتب حق محور ( Rights – based ethics )
يعني مكتبي كه اخلاق را بر وظيفه مبتني نميكند بلكه بر حق مبتني ميكند. يعني ميگويد ما نبايد در اخلاق دائماً بگوييم كه آدميان چه وظايفي دارند. البته شكي ندارد كه وقتي براي من حقي اثبات شد در اثر اثبات حقي كه براي من شده بر شما نسبت به من وظايفي پديد ميآيد ولي مهم آن است كه محور حقوقاند نه تكاليف و وظايف.
مكتب اخلاق فضيلت محور ( Virtue – based ethics )
مكتبي كه ميگويد فقط و فقط در اخلاق فضيلت يعني حال دروني مطلوبي كه براي انسان پديد ميآيد، بايد محل توجه قرار بگيرد. افعال ظاهري كه ما با چشم و گوش و دست و پا انجام ميدهيم اگر خوبي و بدياي به آنها توجه پيدا ميكند به خاطر تأثيري است كه آنها در ايجاد حال درونياي به نام فضيلت دارند، نه چيز ديگري. اين مكتبي است كه ارسطو به آن اعتقاد داشت و در روزگار ما هم كساني مثل اسلاوت و مكاينتاير اين مكتب را از نو در نيمة دوم قرن بيستم احيا كردند. من يك مثال بزنم كه روشن شود اين اخلاق چه ميخواهد بگويد. فرض كنيد ما روايت اخلاق ارسطويي را به عنوان يك نمونه از اخلاق فضيلت محور در نظر بگيريم. ارسطو ميگفت انسان بايد در درون خودش داراي اين چهار فضيلت باشد؛ حكمت، شجاعت، عفت و عدالت. اين چهار فضيلت بايد در درون هر كسي پرورده شود. بعدها مسيحيان گفتند اين فضايل را اصلاً قبول نداريم يا بايد سه فضيلت ديگر هم به آنها اضافه شود. كه از اين سه به فضايل الهي تعبير ميكردند و عبارت بودند از؛ ايمان، اميد و عشق. ارسطو، لب سخنش اين است كه اگر در درون تو اين چهار فضيلت راسخ شده باشد هر كاري از تو صادر شود خوب است. اول تو بايد از درون پاك شوي. از درون پاك هر كار بيروني صادر شد كار خوب و اخلاقي است اين اخلاق عيب اولش اين است كه مثلاً وقتي فعل دروغگويي از سوي دو نفر صادر شود ممكن است بگوييم يكيشان چون صاحب آن چهار فضيلت است دروغگويياش را بايد متصف به خوبي كنيم و يكي ديگر چون داراي آن چهار فضيلت نيست و اين دروغگويياش ناشي از آن فضايلش نيست دروغگويياش بايد از لحاظ اخلاقي بد بدانيم. در واقع داوري اخلاقي نميتوانيم بكنيم. اين اخلاق به تعبير ديگر اخلاقي است كه ميتواند يك اخلاق براي عامل ( ageut morality ) باشد ولي نميتواند يك اخلاق براي ناظر ( Spectator morality ) باشد. يعني اين اخلاق ميتواند يك اخلاق عامل باشد ولي يك اخلاق ناظر نميتواند باشد. چون اخلاق از اين حيث هم به دو قسم منقسم است. اخلاقهايي هستند كه agent morality هستند يعني ميگويند من انسان چه بكنم و چه نكنم. اخلاقهايي Spectator morality هستند يعني ميگويند درباره كارهايي كه ديگران كردهاند چه داوريهاي اخلاقي بكنم و چه داوريهاي اخلاقي نكنم. اگر دقت كنيد اخلاق فضيلت محور راه داوري را ميبندد و فقط به درد خود شخص ميخورد ( اگر به درد بخورد) طبعاً در مقابل آن تحليلهايي كه شما به آنها اشاره كرديد واقعاً اين اخلاق مشكل پيدا ميكند و داعيان امروزينش هم يعني كساني مثل اسلاوت يا مكاينتاير هم با همين مشكلات دست و پنجه نرم ميكنند.
علوم تجربي مربوط به اخلاق
روانشناسي اخلاق
شاخهاي است از روان شناسي. ولي آن شاخهاي است از روانشناسي كه با اخلاق ربط پيدا ميكند. مثال؛ فرض كنيد در نظام اخلاقيتان شما تصميم بر اين كه جعلي باشيد يا كشفي كردهايد ( بسته به اين كه جعلي باشيد يا كشفي ) كه حسد بد است حال بحث بر سر اين است كه اگر حسد بد است ولي در من راسخ شده چگونه ميتوانم اين حسد را ريشهكن كنم. يا اگر حسد بد است و نميخواهيم بچههايمان حسود بار بيايند چكار بايد بكنيم؟ اين راه كار مربوط ميشود به روانشناسي اخلاق. روانشناسي اخلاق در واقع ميپردازد به مباحث روانشناختياي كه با اخلاق از اين حيث مرتبطاند كه ميخواهند يك فضيلت اخلاقي را راسخ كنند يا يك رذيلت اخلاقي را ريشهكن كنند. اين ميشود روانشناسي اخلاقي.
اين مربوط به روانشناسي اخلاقي است. اين مسأله دقيقا مسأله سقراط و ارسطو است. سقراط ميگفت انسانها فقط كافيست بدانند چه چيزي خوب است و چه چيزي بد است. چه چيزي درست است و چه چيزي نادرست است، چه چيزي فضيلت است و چه چيزي رذيلت است. همين كه بدانند به مقتضاي دانستههاي خود حتماً عمل ميكنند. بنابراين اگر ميخواهيد مردم اخلاقي شوند فقط يك گام بايد برداريد و آن اين كه مردم را به خوبيها و بديها و درستيها و نادرستيها و فضايل و رذايل و وظايف و مسئوليتها عالمشان كنيد به گفتة بعضي از علماي ما علموهم و كفي. همينكه به ايشان ياد بدهيد چي خوب و چه بد است كفايت ميكند. اين نظر سقراط است. در واقع معناي نظر سقراط اين است كه معرفت اخلاقي حتماً به عمل اخلاقي متناسب رهنمون و منجر خواهد شد ميان معرفت اخلاقي و عمل اخلاقي هيچگاه هيچ شكافي وجود ندارد ارسطو تقريباً نخستين كسي است كه به اين سخن سقراط اعتراض كرد و گفت هميشه امكان اين كه شكاف وجود داشته باشد بين معرفت و عمل اخلاقي هست و او اين فاصله را ناشي از چيزي ميدانست كه امروز به آن ميگويند ضعف اراده و خود او به آن ميگفت ضعف اخلاقي؛ ( Moral Weakness). ضعف اخلاقي يا ضعف اراده (به تعبير امروزي ) يعني اينكه بعضي وقتها من ميدانم كه چه بايد بكنم و چه نبايد بكنم ولي چون سستي اراده دارم به آنچه كه بايد بكنم عمل نميكنم يا آن چيزي را كه نبايد بكنم مرتكب ميشوم.
جامعهشناسي اخلاق
علم ديگري است مربوط به اخلاق، آثار ناآگاهانه و ناخواسته اخلاقي زيستن را در سطح جامعه بررسي ميكند. وقتي انسانهايي همه راستگو باشند چه بدانند و چه ندانند و چه بخواهند و چه نخواهند اين راست گفتن يا متواضع بودنشان يك سلسله آثار اجتماعي ايجاد ميكند. بررسي اين آثار مربوط به جامعهشناسي اخلاقي است. در واقع آثار دانسته يا نادانسته، خواسته يا ناخواستهاي كه اخلاقي زيستن يكان يكان ما آدميان در سطح اجتماع پديد ميآورد اينها موضوع بحث جامعهشناسي اخلاق است.
تاريخ اخلاق
در تاريخ اخلاق ما فقط و فقط گزارش ميدهيم و كار ديگري نميكنيم و از دل آن نميخواهيم نظريهاي در باب طبيعت اخلاقي انسان استخراج كنيم. حوزه ديگري كه باز مربوط به اخلاق است
اخلاق هنري
راجع به ارتباط اخلاق و هنر است. مثلاً آنجا كه ما بحث ميكنيم آيا هنر بايد براي هنر باشد يا در خدمت اخلاق.
فلسفه كنش (Philosophy of Action )
علم ديگري كه باز به اخلاق مربوط ميشود شاخهاي از فلسفة ذهن است به نام فلسفه كنش (Philosophy of Action ) فلسفه كنش يا فعل اساساً شاخهاي است از فلسفه كه بحث ميكند از اين كه چه ميشود كاري از شخص صادر ميشود. يك بخش از فلسفه كنش مربوط به اخلاق ميشود و آن بخشي است كه بحث ميكند از اينكه چيزهايي كه در اخلاق توصيه ميشود كه بكنيد يا نكنيد چقدرش اختياري است و چقدرش از حوزهاختيار انسان بيرون است اين هم بخشي از فلسفه كنش است كه مربوط ميشود به اخلاق.
مفهوم اخلاق عملي
اخلاق عملي در درون خودش به دو بخش تقسيم ميشود و چون به دو بخش تقسيم ميشود در هر بخش ارتباط پيدا ميكند با يكي از شاخههايي كه الان از آنها سخن ميگفتيم در اخلاق عملي گاهي بحث بر سر اين است كه كارهاي خاصي را كه نميدانيم درستاند يا نادرست در باب درستي يا نادرستيشان بحث كنيم. مثلاً آسان مرگي درست است يا نه؟ اگر من مبتلا شدم به يك بيماري كه دو ويژگي دارد. يكي اين كه عالم پزشكي بگويد كه ما در وضع كنوني نميتوانيم اين بيماري را درمان كنيم بنابراين از لحاظ اوضاع و احوال كنوني پيشرفت دانش پزشكي اين بيماري از بيماريهاي درمان ناپذير است. ديگر اينكه از بيماريهاي لاعلاجي است كه با درد و رنج بسيار شديد و تحمل ناپذيري قرين است. حالا اگر من به دردي با اين دو ويژگي مبتلا شدم و از شما خواستم كه مرا بكشيد و راحت كنيد اين آسان مرگي يا كشتن از سر ترحم از لحاظ اخلاقي درست است يا نادرست؟ يعني اگر من از شماي پزشك اين را خواستم آيا اين درست است كه اين كار را بكنيد يا نه؟ يا سقط جنين درست است يا درست نيست؟ مخصوصاً اگر بدانيم جنين اگر به دنيا بيايد داراي عيب و نقص جدياي خواهد بود مثلاً سقط جنيني كه ميدانيم كور و كر و لال خواهد بود يا تا آخر عمرش افليج خواهد بود يا دستخوش ديوانگي خواهد بود سقط اين جنين درست است يا درست نيست؟ يا اگر كسي شما را مخير كرد بين دو كار: گفت يا يكي از اين بيست نفر را تو بكش تا 19 نفر ديگر زنده بمانند يا من خودم هر 20 نفر را ميكشم. اينجا از لحاظ اخلاقي انسان بايد كدام كار را بكند؟ بگذاريم خود آن شخص هر 20 نفر را بكشد يا يكي را خودمان بكشيم بدون اين كه هيچ گناهي هم كرده باشد تا آن 19 نفر ديگر رها شوند. يكي از دو بخش اخلاق عملي پرداختن به اين قبيل مسائل است اين بخش ربط پيدا ميكند با همان اخلاق دستوري يا هنجاري به معنايي كه از آن بحث ميكرديم.
اما اخلاق عملي بخش دومي هم دارد و آن اين است كه ما فرضاً ميدانيم چه چيزهايي خوب است و چه چيزهايي بد است، چه چيزهايي درست است و چه چيزهايي نادست است. چگونه كودكان خودمان را و كساني كه تحت تعليم و ترتيب ما هستند بار بياوريم كه آن چيزهايي را كه ميدانيم خوب است در اينها پديد آوريم و آن چيزهايي را كه ميدانيم بد است نگذاريم در اينها پديد آيد اين يعني يك شاخه از تعليم و تربيت. اگر در اخلاق عملي اين محل بحث قرار گيرد نوعي روانشناسي اخلاقي است
اخلاق سياسي
در اخلاق سياسي بحث بر سر اين است كه در ارتباط با قدرت چه بايد كرد و چه نبايد كرد. همه چه بايد كردها و چه نبايد كردهايي كه مربوط به حوزة قدرت ميشوند، اينها اخلاق سياسي را ميسازند. همين طور كه ما ميتوانيم اخلاق اقتصادي داشته باشيم، اخلاق خانوادگي داشته باشيم، اخلاق دانشجويي داشته باشيم، اخلاق پزشكي داشته باشيم و اخلاقهاي ديگر… يك اخلاق هم به عنوان اخلاق سياسي ميتوانيم داشته باشيم اخلاق سياسي آن بخش از اخلاق است كه به اين بحث ميپردازد كه در بافت قدرت چه بايد كرد و چه نبايد كرد. در واقع، هر بحثي كه مربوط به مقولة قدرت بشود، اما از اين حيث كه در مقولة قدرت چه بايد كرد و چه نبايد كرد اخلاق سياسي است. اين كه ميگويم از اين حيث كه چه بايد كرد و چه نبايد كرد براي اين است كه اخلاق سياسي را با جامعهشناسي سياسي و روانشناسي سياسي اشتباه نگيريم.
مسائل مورد بحث در اخلاق سياسي را ميتوان ابتدا به دو دستة بزرگ تقسيم كرد؛ مسائل مربوط به روابط حكومتها با يكديگر
مسائل مربوط به روابط حكومت با افراد جامعة خودش
به گمان من، بهتر است مسائل دسته اول را تحت عنوان اخلاق روابط بينالملل مندرج كنيم و، به هر حال، من فقط چندكلمهاي در باب مسائل دستة دوم ميگويم.
مسائل مربوط به روابط حكومت با مردم از حيث اخلاقي
مسائل مربوط به روابط حكومت با مردم را بتوان از حيث اخلاقي به سه مسأله بزرگ ارجاع و تحويل كرد (كما اينكه ديگران به چنين ارجاع و تحويلي دست زدهاند).
۱- آيا در يك حكومت، كساني كه به نام رئيس جمهور نماينده مجلس، يا هر اسم ديگري نمايندگي مردم را بر عهده دارند و از طرف مردم انتخاب شدهاند (چه مستقيماً و چه به نحو غير مستقيم) تا در اداره و تدبير زندگي جمعي مردم دخالت داشته باشند، اخلاقاً، بايد مطابق با داوريهاي اخلاقي مردم عمل كنند يا بر طبق داوريهاي اخلاقياي كه خودشان دارند. به عبارت ديگر، در آنچه ميكنند يا نميكنند بايد تشخيص اخلاقي مردمي را كه آنان را برگزيدهاند ملاك عمل قرار دهند يا تشخيص اخلاقي خودشان را.
۲- آيا وظايف و مسئوليتهاي اخلاقياي وجود دارند كه فقط براي دولتمردان و سياستمداران مصداق پيدا ميكنند و در خارج از حوزه سياست اصلاً مورد و مصداقي پيدا نميكنند يا نه.
۳- آيا دولتمردان و سياستمداران اخلاقاً ميتوانند در زندگي سياسي خود ضوابط اخلاقياي را كه در خارج از حيطة سياسي بر ايشان الزام آور بوده است، نقض كنند و زير پا بگذارند. يعني آيا ميشود گفت كه حيات سياسي اقتضائات و الزامات خاص خود را دارد، و يكي از آن اقتضائات و الزامات اين است كه اهل سياست در مواردي بايد ضوابط اخلاقي حاكم بر رفتار ساير مردم را نقض كنند و مثلاً كارهايي بكنند كه اگر اهل سياست نميبودند اخلاقاً مجاز به انجام آن كارها نميبودند، مثلاً ميتوانند دروغ بگويند، مردم فريبي كنند، خشونت غير عادلانه بورزند، خلف وعده كنند و … اين مسأله سوم همان مسألهاي است كه معمولاً تحت عنوان مسأله « دستهاي آلوده» ( dirty hands ) طرح ميشود.